
بدین نامه چون دست کردم دراز یکی مهتری بود گردنفراز جوان بود و از گوهر پهلوان خردمند و بیدار و روشن روان خداوند رای و خداوند شرم سخن گفتن خوب و آوای نرم مرا گفت کز من چه باید همی که جانت سخن برگراید همی به چیزی که باشد مرا دسترس بکوشم نیازت نیارم به کس همی داشتم چون یکی تازه سیب که از باد نامد به من بر نهیب به کیوان رسیدم ز خاک نژند از آن نیکدل نامدار ارجمند به چشمش همان خاک و هم سیم و زر کریمی بدو یافته زیب و فر سراسر جهان پیش او خوار بود جوانمرد بود و وفادار بود چنان نامور گم شد از انجمن چو در باغ سرو سهی از چمن نه زو زنده بینم نه مرده نشان به دست نهنگان مردم کشان دریغ آن کمربند و آن گردگاه دریغ آن کیی برز و بالای شاه گرفتار زو دل شده ناامید نوان لرز لرزان به کردار بید یکی پند آن شاه یاد آو...
ادامه مطلب
جز وی چه باشد کز اجل اندررباید کل ما صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بیچون شوم صبر و قرارم بردهای ای میزبان زودتر بیا از مه ستاره میبری تو پاره پاره میبری گه شیرخواره میبری گه میکشانی دایه را دارم دلی همچون جهان تا میکشد کوه گران من که کشم که کی کشم زین کاهدان واخر مرا گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد من آردم گندم نیم چون آمدم در آسیا در آسیا گندم رود کز سنبله زادست او زاده مهم نی سنبله در آسیا باشم چرا نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنی زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا با عقل خود گر جفتمی من گفتنیها گفتمی خاموش کن تا نشنود این قصه ر...
ادامه مطلب
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا ...
ادامه مطلب
مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با بر خوان شیران یک شبی بوزینهای همراه شد استیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجا بنگر که از شمشیر شه در قهرمان خون میچکد آخر چه گستاخی است این والله خطا والله خطا گر طفل شیری پنجه زد بر روی مادر ناگهان تو دشمن خود نیستی بر وی منه تو پنجه را آن کو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مرد بسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدها نوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بد گر هست آتش ذرهای آن ذره دارد شعلهها شمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز من همچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلا ...
ادامه مطلب
همه دشمنان از تو پر بیم باد دل بدسگالان به دو نیم باد همه ساله بخت تو پیروز باد شبان سیه بر تو نوروز باد...
ادامه مطلب
بهار آمد ، بهار من نیامد گل آمد گُلعذار من نیامد برآوردند سر از شاخ ، گل u200fها گلی بر شاخسار من نیامد چراغ لاله روشن شد به صحرا چراغ شام تار من نیامد جهان در انتظار آمد به پایان به پایان انتظار من نیامد " مشفق کاشانی "...
ادامه مطلب
اگر کسی درون خود یک منِ محکم و استوار نداشته باشد، نمی تواند تغییرات زندگی را تحمل کند. کلید تواناییِ تحملِ تغییرات این است که خودت را بشناسی، بدانی که چه ارزشی داری و از زندگی چه می خواهی. این سه باید در ذهن تو ثابت باشند و فقط با اراده تو تغییر کنند، نه با تغییرات بیرون....
ادامه مطلب
خدایا اگر با من باشی .... چه کسی می تواند علیه من باشد ؟ اگرمن با تو باشم .... چگونه ممکن استکه دشواریها نصیبم شوند و از میان برداشته نشوند ؟ هیچ مشکلی ، هیچ مانعی و هیچ گره ای نیست که من و تو با هم نتوانیم آن را از میان برداریم . البته نیک که بنگریم منی وجود ندارد فقط تویی پروردگار یکتا .......
ادامه مطلب
این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟ بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟ مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود خر به افراط زدم ، گیج شدم قاط زدم قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود ...
ادامه مطلب
کرده ام باز به آن گریه سودا سودا که ز هر اشک زدم بر سر دریا دریا ساقی امشب چه جنون ریخت به پیمانه هوش که شکستم به دل از قلقل مینا مینا...
ادامه مطلب
خدایا گرچه من غرقاب دردم برای تشنگان کاری نکردم صغیران را همه بی تاب دیدم صدای العطش هرجا شنیدم دگر از بودن خود شرم دارم که آبی بهر این طفلان ندارم مرا لب تشنگان دامن گرفتند توان و تاب را از من گرفتند ز یک سو تشنه لب گلزار زهراست به یک سو آب هم محصوراعداست یتیمان را ز غم لبها به جان است تمام دشت پر از کوفیان است به روی خیمه راه آب بستند دل اطفال پیغمبر...
ادامه مطلب