متن نوحه خدایا گرچه من غرقاب دردم

متن مرتبط با «چهار چیز است آیین مردم هنری» در سایت متن نوحه خدایا گرچه من غرقاب دردم نوشته شده است

گفتار اندر آفرینش مردم

  • نیلوبلاگ

    چو زین بگذری مردم آمد پدید شد این بندها را سراسر کلید سرش راست بر شد چو سرو بلند به گفتار خوب و خرد کاربند پذیرندهٔ هوش و رای و خرد مر او را دد و دام فرمان برد ز راه خرد بنگری اندکی که مردم به معنی چه باشد یکی مگر مردمی خیره خوانی همی جز این را نشانی ندانی همی ترا از دو گیتی برآوردهاند به چندین میانجی بپروردهاند نخستین فطرت پسین شمار تویی خویشتن را به بازی مدار شنیدم ز دانا دگرگونه زین چه دانیم راز جهان آفرین نگه کن سرانجام خود را ببین چو کاری بیابی ازین به گزین به رنج اندر آری تنت را رواست که خود رنج بردن به دانش سزاست چو خواهی که یابی ز هر بد رها سر اندر نیاری به دام بلا نگه کن بدین گنبد تیزگرد که درمان ازویست و زویست درد نه گشت زمانه بفرسایدش نه آن رنج و تیمار بگزایدش نه از جنبش آرام گیرد...

    ادامه مطلب
  • داستان دقیقی شاعر

  • نیلوبلاگ

    چو از دفتر این داستانها بسی همی خواند خواننده بر هر کسی جهان دل نهاده بدین داستان همان بخردان نیز و هم راستان جوانی بیامد گشاده زبان سخن گفتن خوب و طبع روان به شعر آرم این نامه را گفت من ازو شادمان شد دل انجمن جوانیش را خوی بد یار بود ابا بد همیشه به پیکار بود برو تاختن کرد ناگاه مرگ نهادش به سر بر یکی تیره ترگ بدان خوی بد جان شیرین بداد نبد از جوانیش یک روز شاد یکایک ازو بخت برگشته شد به دست یکی بنده بر کشته شد برفت او و این نامه ناگفته ماند چنان بخت بیدار او خفته ماند الهی عفو کن گناه ورا بیفزای در حشر جاه ورا...

    ادامه مطلب
  • در داستان ابو منصور

  • نیلوبلاگ

    بدین نامه چون دست کردم دراز یکی مهتری بود گردنفراز جوان بود و از گوهر پهلوان خردمند و بیدار و روشن روان خداوند رای و خداوند شرم سخن گفتن خوب و آوای نرم مرا گفت کز من چه باید همی که جانت سخن برگراید همی به چیزی که باشد مرا دسترس بکوشم نیازت نیارم به کس همی داشتم چون یکی تازه سیب که از باد نامد به من بر نهیب به کیوان رسیدم ز خاک نژند از آن نیکدل نامدار ارجمند به چشمش همان خاک و هم سیم و زر کریمی بدو یافته زیب و فر سراسر جهان پیش او خوار بود جوانمرد بود و وفادار بود چنان نامور گم شد از انجمن چو در باغ سرو سهی از چمن نه زو زنده بینم نه مرده نشان به دست نهنگان مردم کشان دریغ آن کمربند و آن گردگاه دریغ آن کیی برز و بالای شاه گرفتار زو دل شده ناامید نوان لرز لرزان به کردار بید یکی پند آن شاه یاد آو...

    ادامه مطلب
  • چهار چیز است که نمیتوان بازگرداند

  • نیلوبلاگ

    چهار چیز است که نمیتوان آنها را بازگرداند ... "تیر" پس از رها شدن از کمان! "حرف" پس از گفتن! "موقعیت" پس از پایان یافتن! و "زمان" پس از گذشتن! پس مواظب تیری که میاندازیم ، حرفی که میزنیم ، موقعیتی که در اختیارمان است و زمانی که داریم باشیم ... آگاهانه زندگی کنیم متفکرانه حرف بزنیم ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    چهار چیز است که | چهار چیز است آیین مردم هنری | چهار چیز است |