
دل روشن من چو برگشت ازوی سوی تخت شاه جهان کرد روی که این نامه را دست پیش آورم ز دفتر به گفتار خویش آورم بپرسیدم از هر کسی بیشمار بترسیدم از گردش روزگار مگر خود درنگم نباشد بسی بباید سپردن به دیگر کسی و دیگر که گنجم وفادار نیست همین رنج را کس خریدار نیست برین گونه یک چند بگذاشتم سخن را نهفته همی داشتم سراسر زمانه پر از جنگ بود به جویندگان بر جهان تنگ بود ز نیکو سخن به چه اندر جهان به نزد سخن سنج فرخ مهان اگر نامدی این سخن از خدای نبی کی بدی نزد ما رهنمای به شهرم یکی مهربان دوست بود تو گفتی که با من به یک پوست بود مرا گفت خوب آمد این رای تو به نیکی گراید همی پای تو نبشته من این نامهٔ پهلوی به پیش تو آرم مگر نغنوی گشاده زبان و جوانیت هست سخن گفتن پهلوانیت هست شو این نامهٔ خسروان بازگوی بدین جوی...
ادامه مطلب
ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغها ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا ای فتنه روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی ای جویبار راستی از جوی یار ماستی بر سینهها سیناستی بر جانهایی جان فزا ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را ...
ادامه مطلب
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بیمنتها ای آتشی افروخته در بیشه اندیشهها امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا در سینهها برخاسته اندیشه را آراسته هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا ای روح بخش بیبدل وی لذت علم و عمل باقی بهانهست و دغل کاین علت آمد وان دوا ما زان دغل کژبین شده با بیگنه در کین شده گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی و اندر میان جنگ افکنی فی اصطنا...
ادامه مطلب
ای طایران قدس را عشقت فزوده بالها در حلقه سودای تو روحانیان را حالها در لا احب افلین پاکی ز صورتها یقین در دیدههای غیب بین هر دم ز تو تمثالها افلاک از تو سرنگون خاک از تو چون دریای خون ماهت نخوانم ای فزون از ماهها و سالها کوه از غمت بشکافته وان غم به دل درتافته یک قطره خونی یافته از فضلت این افضالها ای سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد دانی سران را هم بود اندر تبع دنبالها سازی ز خاکی سیدی بر وی فرشته حاسدی با نقد تو جان کاسدی پامال گشته مالها آن کو تو باشی بال او ای رفعت و اجلال او آن کو چنین شد حال او بر روی دارد خالها گیرم که خارم خار بد خار از پی گل میزهد صراف زر هم مینهد جو...
ادامه مطلب
رودکی سمرقندی آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب با صد هزار زینت و آرایش عجیب شاید که مرد پیر بدین گه جوان شود گیتی بدیل یافت شباب از پی مشیب چرخ بزرگوار یکی لشگری بکرد لشگرش ابر تیره و باد صبا نقیب نقاط برق روشن و تندرش طبل زن دیدم هزار خیل و ندیدم چنین مهیب آن ابر بین که گرید چون مرد سوگوار و آن رعد...
ادامه مطلب
بهار آمد ، بهار من نیامد گل آمد گُلعذار من نیامد برآوردند سر از شاخ ، گل u200fها گلی بر شاخسار من نیامد چراغ لاله روشن شد به صحرا چراغ شام تار من نیامد جهان در انتظار آمد به پایان به پایان انتظار من نیامد " مشفق کاشانی "...
ادامه مطلب
آدمها مثل کتابند! از روی بعضیها باید مشق نوشت و آموخت، از روی بعضیها باید جریمه نوشت و عبرت گرفت، بعضیها را باید نخوانده کنار گذاشت، و بعضیها را باید چندبار خواند تا معنیشان را فهمید....
ادامه مطلب
مردها کاین گریه در فقدان همسـر می کنند بعد مرگ همسـر خود، خاک بر سر می کنند خاک گورش را به کیسه، سوی منزل می برند دشت داغ سینه ی خود، لاله پرور می کنند چون مجانین! خیره بر دیوار و بر در می شوند خاک زیر پای خود، از گریه، هی تر می کنند روز و شب با عکس او، پیوسته صحبت می کنند دیده را از خون دل، دریای احمر می کنند! در میان گریه هاشان، یک نظر با قصد خیر!! بر رخ ناهید و مهسا و منور می کنند! بعد چندی کز وفات جانگداز او گذشت بابت تسلیت خود فکر دیگر می کنند دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال جانشین بی بدیل یار و همسـر می کنند کج نیندیشید! فکر همسر دیگر نی اند! از برای بچه هاشان، فکر مادر می کنند! ...
ادامه مطلب
چهار چیز است که نمیتوان آنها را بازگرداند ... "تیر" پس از رها شدن از کمان! "حرف" پس از گفتن! "موقعیت" پس از پایان یافتن! و "زمان" پس از گذشتن! پس مواظب تیری که میاندازیم ، حرفی که میزنیم ، موقعیتی که در اختیارمان است و زمانی که داریم باشیم ... آگاهانه زندگی کنیم متفکرانه حرف بزنیم ...
ادامه مطلب
وقتی “‘خـــــــــــــــــــــدا ” بخواد بزرگــــــــــی آدمـــــــــی رو اندازه بگیره ! مـتـــر رو به جای قـــــــدش ، دور “قلبـــــــــش” میگــــــــــیره …...
ادامه مطلب
خسرو شکیبایی: ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش، و نمیتونست بگه. دست کردم تو آکواریوم درش آوردم. شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو. اینقدر بالا پایین پرید، خسته شد خوابید. دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده. یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...! این داستان رفتار ما با بعضی آدمای اطرافمونه. دوسشون داریم و دوستمون دارند، ولی اونارو نمیفهمیم؛ فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنیم.....
ادامه مطلب